محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
72
مجمع الانساب ( فارسى )
تعزيت و تهنيت و او را آگاه كنم و هرچه باشد با رأى او اندازم تا حكم او چه باشد ؟ و يقين كه او تخت غزنين از من دريغ ندارد كه او را سوداى بيش از آن در سر است و مرا از نيابت و فرمانبردارى او ننگ نيست و سر و مال و عرض به سلامت ببرم و دشمنان در ميان ما مجال نيابند . چون اين فصل بگفت كسانى كه عقلى داشتند گفتند رحمت بر طبع تو باد سخن عاقلانه مىگويى . و كسانى كه از عقل و انديشه خالى بودند و هركسى طمع در مملكتى و حكومت طرفى كرده بودند سلطان محمد را از آن رأى صائب بگردانيدند و گفتند چه عجز افتاده كه تو نقد به نسيه فروشى و ملكى چون غزنين و خراسان و سيستان و كابل و زابل و هندوستان و خزينهاى كه تو خود مىدانى كه چند است و سپاهى كه همهء جهان تاب ايشان نياورد از دست بدهى و محكوم امر ديگرى شوى تا ندانى كه چگونه شود ؟ يك هفته در اين تدبير بودند تا عاقبت رأى به همين قرار گرفت و سلطان محمد عزم غزنين كرد با سپاهى كه داشت و حاجب على استقبال كرد و جملهء اعيان يك دو منزل بيامدند و [ به ] تعظيمى هرچه تمامتر به شهر درآمد و سه روز تعزيت پدر داشت و بعد از سه روز بر تخت نشست و بنياد سلطنت نهاد . و آن وزير پدرش كه از پيش ذكر رفت كه نام او حسنك بود از سلطان مسعود نيك ترسان بود زيرا كه در عهد محمود سخنهايى در حق مسعود گفته بود و بر مملكت هرات كه متصرفات مسعود بود مشرف بودى و همه روزه گفتى من نگذارم كه مسعود مال هرات و بلخ بخورد و اگر او سلطان شود گو مرا بر دار كن . از اين سبب مستشعر بود و جان بر ميان بست تا سلطان محمد را نيك مريد خود گردانيد و كار مملكت همه بر اين وزير رفتى و آن حاجب على با اين وزير بد شد و لشكر ترك و عجم همه در دست حاجب على بودند و به سخن او متفق . و حاجب على از آوردن محمد پشيمان گشت و از پنهان رسولان در راه كرد پيش سلطان مسعود و عذرها خواست و گفت اگر محمد را نمىآورديم بيم بود كه فتنه افتادى و دشمنان از هر جاى سر بر كردندى و حاليا تسكين شر و فساد او را بر تخت نشانديم بايد كه هرچه زودتر خداوند بيايد كه حق سلطنت تراست و بدين معنى جملهء اعيان و بزرگان و كسى كه كارى بر وى بسته بود نامهها نوشتند و سلطان محمد سر در شراب برده بود و قومى از جوانان كار ناديده پيرامون او در آمده و همه از عواقب كارها غافل و جمعى پيران و بزرگان ملك در تدبير و مكاتبت با مسعود ، و محمد هر روز خزينهاى